روز شمار حصر:

انقلاب-آزادی

مرورى كوتاه بر نظريات فلسفی انقلاب – بخش پایانی

 

امین بزرگیان

در حالى كه نظريه انقلاب ماركسيسم مى رفت كه اعتبار خود را از دست دهد، لنين به كمك نظريه ماركس شتافت و مدعى شد كه امپرياليسم، انقلاب - كه اجتناب ناپذير است- را موقتاً دفع كرده است. لنين به عنوان تبلور عينى ايده هاى ماركس بعد از به قدرت رسيدن، مفهوم ديكتاتورى پرولتارياى ماركس را به مرحله عمل درآورد.چیزی که گئورگ لوکاچ، آن را «فعلیت انقلاب» می‌دانست. لوکاچ می‌گوید:«فعلیت انقلاب، هستهٔ تفکر لنین و علقه‌تعیین‌کننده‌اش با مارکس است.»

از نظر لنين هيچ طبقه حاكمه اى به دلخواه دست از قدرت نمى كشد و تضاد هاى درونى براى سقوط آن كافى نيست. حزب سياسى بايد اين تضاد ها را فعال نمايد. به نظر او سقوط سیستم فرآيند خودبه خودى نيست و نظام، هيچ گاه بدون اعمال اراده و زور از ميان نخواهد رفت. لنین معتقد بود که «انقلابیون حرفه ای» وظیفه دارند که توده‌های زحمتکش را برای کسب قدرت با توسل به «قهر انقلابی» آماده کنند.

در ۱۹۱۴ روسیه که در بحران اقتصادی فرو رفته بود، وارد جنگ جهانی اول شد. دولت تزاری که از رساندن آذوقه و تجهیزات به سربازان ناتوان بود، در جبهه جنگ با بی نظمی و نافرمانی ارتشیان، و در داخل کشور با اعتراض گسترده شهروندانی روبرو بود که از فساد و استبداد خسته شده بودند. در فوریه سال ۱۹۱۷ تزار در برابر اعتراضات عمومی از سلطنت خلع شد. مجلس دوما حاکمیت را به یک دولت موقت دموکراتیک سپرد. اما لنین دولت موقت را «نوکر بورژوازی» خواند و حمایت از آن را خیانت به زحمتکشان دانست. به نظر او کارگران باید مبارزه مستقلی شروع کنند، انقلاب بورژوایی را با انقلابی پرولتری تکمیل کنند و به سوی کسب انحصاری حاکمیت و تشکیل یک نظام سوسیالیستی پیش بروند. بلشویک‌ها با رهبری لنین مقاومت رقبا و مخالفان خود را در هم شکستند و قدرت خود را گسترش دادند. آنها در عین حال توانستند با طرح شعارهای انسان دوستانه و عدالت خواهانه بسیاری از روشنفکران و بخشی از لایه‌های محروم و ستم دیده را به سوی جنبش خود جلب کنند. لنین پس از این توانست اولین حکومت سوسیالیست را پایه گذاری کند. در سال ۱۹۱۸ لنین در طی سوقصدی به سختی زخمی شد و رهبری حزب به دست دو تن از یاران نزدیک او افتاد: تروتسکی و جوزف استالین. پس از مرگ لنین در ژانویه ۱۹۲۴ جوزف استالین مدعی جانشینی او شد. او با توطئه‌های زیرکانه و رشته‌ای از تصفیه‌های خونین، تروتسکی و سایر رقبا را از سر راه خود برداشت و رییس حزب و حاکم روسیه شد.

كائوتسكى در نقد لنين، اين انديشه كه گروهى برگزيده ناگهان قدرت دولت را به دست گيرند و سوسياليسم را براى پرولتارياى سازمان نيافته به ارمغان آورند انديشه اى ماركسيستى نمی داند. از نظر وى، لنين در واقع زور و خشونت را جايگزين ديالكتيك تاريخى كرده بود. بسیاری از متفکران مارکسیست معاصر لنین نیز مانند برنشتاین و پلخانوف عقیده داشتند که روسیه هنوز جامعه‌ای فئودالی است وفاقد طبقه کارگر پیشرفته‌است، و تا مرحله انقلاب کارگری راه درازی در پیش دارد. روشنفکران روسیه نخست باید به پیدایش و رشد پرولتاریای صنعتی در این کشور یاری برسانند. از نظر آنها مارکس به خیزش و رهایی پرولتریا تنها در زنجیره‌ای از انقلابات سوسیالیستی اعتقاد داشت. عده‌ای از اندیشه مارکس اینگونه برداشت می‌کنند که به نظر او انقلاب در رشته‌ای از کشورهای پیشرفته روی می‌دهد و جنبه بین‌المللی دارد و انقلاب در یک کشور یگانه یا به آسانی سرکوب می‌شود، و یا به انحراف می‌رود.

در مراحل بعد با ايده «انقلاب جهانى» تروتسكى كه تنها راه تامين بقاى انقلاب روسيه را در ترويج انقلاب هايى به رهبرى كمونيست ها در كشور هاى ديگر مى دانست، توسط استالين به شدت مخالفت شد و سياست «سوسياليسم در درون مرز هاى يك كشور» اجرا گرديد.

«انقلاب دائمى» مائو نيز در تاييد رويكرد تروتسكى بود كه بعد ها توسط فيدل كاسترو در كوبا و هوشى مينه در ويتنام دنبال شد. اما تخالف نظريه ماركسيستى و وضعيت عينى همچنان تداوم يافت.

تا پیش از سقوط شوروی، هرنوع اعتراضی در مقیاس کوچک در میان جوامع کمونیستی و روشنفکران با عنوان ضد انقلاب توصیف می شد. مثلا شركت كنندگان در تظاهرات ميدان «تيان آن من» چين در سال ۱۹۸۹ «ضد انقلابيون» توصيف شدند. اما بزرگ ترين مسئله به تعبير مايكل راش با سقوط رژيم هاى كمونيستى در اروپاى شرقى و اتحاد جماهير شوروى به وجود آمد. ماركسيسم سنتى ناچار در برابر انقلاب های برضد نظام کمونیستی دچار وضعیت متناقضی شد.

پيش بينى هاى نادرست ماركس و انگلس و پيروزى جنبش هاى فاشيستى و همچنين شكست جنبش هاى كارگرى، برخى از ماركسيست ها را به اين واداشت كه در نظريه ماركسيستى از انقلاب تجديدنظر كنند. لوكاچ، گرامشى و آلتوسر با ارائه تلقى هايى فلسفى از انقلاب، مقدمات توجه به عوامل فرهنگی را در نظریه انقلاب فراهم کردند و خصلت تاریخی انقلاب را مورد انتقاد قرار دادند. در این نگاه هدف اين بود که در بررسي انقلاب ها توجه به انديشه فرهنگ اجتناب ناپذير است.

با اینکه لوكاچ تا آخر در نوشته هایی متعدد از لنین به سختی دفاع کرد اما می توان او را سردمدار «چرخش فرهنگی» در مارکسیسم دانست. او با پيوند ميان نظريه ماركس و هگل، كسب خودآگاهى طبقاتى به وسيله پرولتاريا را به معنى پيدايش آگاهى و ظهور وحدت عاقل و معقول يا عين - ذهن مى دانست.

در انديشه لوكاچ که خود از سران «شورش مجار» علیه حکومت استالینیستی در سال ۱۹۵۶ بود، پرولتاريا جاى روح را در فلسفه هگل مى گيرد و با عبور از جهان بيگانه شده، خودآگاه مى گردد. پرولتاريا در اين رويكرد عامل خودآگاه فرآيند كلى تاريخ براى بازسازى فرهنگ ضدبورژوايى است. از نظر لوكاچ هر جزيى از تاريخ و هر نهادى در عينيت اجتماعى، بخشى از خود بيگانگى موقتى كل (سلطه تعيين كننده كل بر اجزا) يا پراكسيس (كار انسان) است كه مى بايد در نهايت در كليت سيال پراكسيس حل گردد. لوکاچ و گرامشی هر دو تحت تأثیر جورج سورل قرار داشتند که معتقد بود انقلاب، عملی بر اساس اراده جمعی است.

آنتونيو گرامشى، ماركسيست ايتاليايى، علت اساسى شكست جنبش كمونيستى در سطح جهان را اين مى دانست كه ماركسيسم بيش از اندازه ماترياليست شده بود و لنينيسم در اين ميان بزرگ ترين مقصر بود. از نظر وى تكيه لنين بر روابط قدرت و تسخیر حکومت و عدم توجه به ابعاد فرهنگى و اخلاقى در رخداد انقلاب، ماهيت ماركسيسم را تغيير داد. گرامشى در بازگشتى از ماركس به هگل، مبارزه طبقاتى را مبارزه اى فرهنگى مى دانست كه مى بايد در نهادهاى فرهنگى جامعه مدنى «هژمونى» پيدا كند. ايجاد اين هژمونى از نظر او نيازمند كار فلسفى است. هژمونى كه توسط روشنفكران ارگانيك عرضه شده و سازنده اراده جنبش توده اى براى انقلاب است. اراده اى توده اى و نه اراده مختص به يك حزب كوچك انقلابى لنينيستى.

در این جا بیراه نیست اگر دوباره به آرنت باز گردیم. گفتیم که آرنت در بحث انقلاب، بین سه حوزه تمایز قایل می شود : زحمت یا تلاش برای معاش،  كار خلاقانه و کنش. 

حوزه کنش جایی است كه انسان در آن حوزه به اقدام، انقلاب، حضور در عرصه عمومی و ابتكار مبادرت می‌ورزد. حوزه کنش در ارتباط با حوزه کار خلاق و محصول آن و به دنبال دستیابی به آزادی است. آرنت در باب آزادی بر این باور است كه آزادی همان امكان کنش در عرصه عمومی و سیاسی است. فرهنگ، یکی از مهمترین بخش ها در حوزه کارخلاقانه است. رابطه حوزه کار خلاقانه با کنش انقلابی در اینجاست که درک افراد و جامعه از آزادی در درون  فرهنگ شکل می گیرد. در واقع مناسبات فرهنگی آفریننده وتقویت کننده میل به آزادی در بشر است.

اودربحث درباره انقلاب میان آزادی مثبت و آزادی منفی تمایز قائل می‌شود. آزادی منفی از نظر او به معنی رهایی فرد از قید و بند و عدم‌وجود موانع بر سر راه بیان آزاد خواسته‌ها و نیاز‌های اوست. اما آزادی مثبت در حق انتخاب آگاهانه و استقلال فكری، اخلاقی و فرهنگی فرد تحقق می‌یابد. مهم‌ترین مظهر آزادی مثبت مشاركت در زندگی سیاسی است که در رژیم های خاصی محقق می شود. به نظر آرنت از سوی دیگر مهم‌ترین جلوه آزادی منفی، رهایی انسان از فقر است. انسان‌ها برای دستیابی به آزادی منفی به این معنی، ممكن است دست به شورش و اعتراض بزنند، اما انقلاب به معنای موردنظر آرنت نه برای دستیابی به آزادی منفی، بلكه برای كسب آزادی مثبت صورت می‌گیرد. كوشش در راه رهایی از فقر و ستم (آنچیزی که لنین به آن دامن می زد) نمی‌تواند ضرورتا به پیدایش آزادی واقعی انسان بینجامد. شاید هر انقلابی در آغاز، دستیابی به آزادی منفی را نیز مد نظر دارد اما هدف غایی انقلاب، کنش جمعی وتوده ای برای ایجاد نظم نوین سیاسی است كه در آن تداوم آزادی مثبت فرد تضمین شود. انقلاب به این معنی پدیده‌ای صرفا و اساسا سیاسی است و نه اقتصادی . زیرا که آزادی تنها در حوزه سیاست قابل‌تحقق است .

در همین زمینه:

مرورى كوتاه بر نظريات فلسفی انقلاب – بخش اول

مرورى كوتاه بر نظريات فلسفی انقلاب – بخش دوم

ارسال نظر جدید

پست الکترونیک شما مخفی باقی مانده و به صورت عمومی نمایش داده نمی شود.